مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
152
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
مردم ، زر از جيب درآورده ، بپاشيدم و مردم را به آن زرها مشغول كرده ، خود در كوچهاى بغداد ميدويدم و بهر جا كه ميرفتم ، اين دلاك در دنبال من روان بود و فرياد هميزد كه : خواجهء مرا ميخواستند بكشند . منّت خداى را كه بر ايشان ظفر يافتم و خواجه را از دست ايشان خلاص كردم . و با من گفت : اى خواجه ، بسى شتاب داشتى و اين محنتها بر تو از سوء تدبير تو رسيد . اگر خداى نخواسته من با تو نبودم و ازين ورطه خلاصت نميكردم ، بسا بود كه راه خلاصى نيابى و بانجام كار هلاك شوى . تو از خدا بطلب كه مرا زنده گذارد تا همواره ترا از چنين ورطهها برهانم . سوء تدبير تو مرا كشت . تو همىخواستى كه تنها به روى . ولى در اين كارها عتاب نكنم و عذر تو بپذيرم ، كه تجربت ندارى و عجول و كم خردى . من با او گفتم : آنچه با من كردى بس نبود كه در دنبال من افتادى ؟ او هيچ با من نگفت و در كوچه و بازار در پى من همىدويد . چون ديدم كه مرا خلاصى ازو ممكن نيست ، به خداوند دكانى پناه بردم . خداوند دكان ، او را از من دور كرد . من در مخزن دكان ، ملول نشسته ، با خود گفتم : اين دلاك از من جدا نخواهد شد و مرا خلاصى ازو محال است . در حال ، گواهان حاضر آورده ، وصيت بگذاردم و مال به پيوندان بخش كردم و كهتران را بمهتران سپردم . خانه و ضياع و عقار بفروختم و از بغداد بدر آمدم كه ازين قلتبان خلاص شوم . ديرگاهى درين شهر بودم . امروز كه بدينجا مهمان آمدم ، اين احمق را ديدم كه در صدر مجلس نشسته . ديگر بدين مكان نتوانم نشست و خاطرم خرسند نخواهد بود و بديدار اين شكيبا نتوانم شد . كه پاى مرا شكسته و از كردار زشت ، خاطر مرا خسته است . چون آن جوان ، قصهء خود فرو خواند ، از مجلس بازگشت . آنگاه ما از دلاك پرسيديم كه : جوان راست گفت يا نه ؟ دلاك گفت : من با او اين همه نيكوئى كردم . ولى او ندانست . اگر من اين خوبيها نكرده بودم ، هر آينه هلاك ميشد . و او را جز من ، كس خلاص نكرده است . هزار شكر كه پاى او بشكست و جان بسلامت برد . اگر من فضول بودم ، چنين نيكوئى با او نمىكردم . و من اكنون حديثى باز گويم تا شما بدانيد كه من كم سخنم و فضول